من سعی به ترک فیس‌بوک کردم و شکست خوردم

من سعی به ترک فیس‌بوک کردم و شکست خوردم

فیس‌بوک یک ماشین برده داری احساسی است، و اگر قصد ترک آن را داشته باشید، کار‌های زیادی نیاز است تا انجام داده‌ شود.

زمانی که من و دوستم در دانشگاه مشغول تحصیل بودیم، وارد یک مشاجره‌ی شدید احساسی شدیم. و این دعوا و مشاجره را کاملا می‌توان بر گردن فیس‌بوک گذاشت.

یک روز دوست مشترک هر دویمان، کتیلین (Kaitlin) به من پیامک فرستاد:

فکر می‌کنم الیسون (Allison) ازدواج کرده‌؟!

فکر می‌کنم یه همچین چیزی رو توی پیج فیس‌بوکش دیدم!

و من با قاطعیت احتمال صحت این قضیه را رد کردم. مطمئنا اگر الیسون قصد ازدواج داشت اول از همه، دوست صمیمی او، یعنی من باید قبل از اینکه این مطلب را در اینترنت بارگزاری کند، متوجه می‌شدم. اما وقتی که وارد حساب کاربری خود در فیس‌بوک شدم، با چشمان خود شاهد این اتفاق بودم که حقیقت دارد، او خبر ازدواج با نامزدش را برای کل دنیا فرستاده بود بدون اینکه با یک پیغام متنی ساده من را مطلع کند.

بعد از این اتفاق رابطه‌ی دوستانه‌ی بین ما شکر آب شد. آیا ما اصلا در همان ابتدای قضیه دوست بودیم در حالی که او حتی زحمت گفتن داستان ازدواجش را به من قبل از بقیه ی افراد نداده بود؟ از دشمن خودم هم چنین انتظاری نداشتم.

در دنیای سیاه و سفید یک دختر نوجوان، من چیزهایی مثل آداب معاشرت در فضای مجازی را موضوعی آشکار و قابل فهم می‌دانستم. فیس‌بوک همان فیس‌بوک بود، پیامک‌ همان پیامک بود، ایمیل همان ایمیل بود، مکالمات همان مکالمات بودند و تماس‌های تصویری همان تماس‌ها. من می‌پنداشتم که گوشی‌های آیفون فقط یک وهم هستند که به سرعت محو می‌شوند، و هیچ ایده‌ای نداشتم که گوشی‌های هوشمند تمامی آن مرز‌ها و فواصل را حذف می‌کنند. من و الیسون گفتگو با همدیگر را دوباره از سر گرفتیم، اما روابط ما هیچوقت به خوبی سابق نشد.

در دوران ابتدایی پیدایش فیس‌بوک من این رسانه‌ی مجازی را دوست داشتم. من دوست داشتم که در ان واحد بتوانم با صدها هم کلاسی خود در دانشگاه در حال بحث و گفتگو باشم. من عاشق این بودم که دوستان خوابگاهیم را در عکس‌هایی که با دوربین‌های افتضاح ۷ مگاپیکسلی آن دوران می‌گرفتیم تگ کنم. عاشق اینکه در‌باره‌ی زندگی کراش هایم اطلاعات به دست بیاورم، عاشق اینکه بتوانم با تمام افرادی که در یک مهمانی یا فضای دانشگاه ملاقاتشان کرده‌ام به سادگی همراه باشم. من به طرز فاجعه باری بی دست و پا و مقداری تنبل بودم و در نتیجه‌ی آن، هیچوقت مهارتی که والدینم در دوران خودشان برای ساخت شبکه‌های اجتماعیشان داشتند را به دست نیاوردم.

در طول ۱۲ سالی که از ساخت حساب کاربری فیس‌بوکم می‌گذشت من در واقع فقط به طول یک سال عمر خود را در فیس‌بوک صرف کردم. و در طی آن سال، فکر می‌کنم که شاه کلید و حقیقت بدنه‌ی کلی فیس‌بوک و آنچه که ما را به آن وابسته می‌کند را دریافتم. برای سال‌ها، تمسخر کردن افراد و چیز‌‌های کم بها در سطخ فضای مجازی به یک تفریح عمومی تبدیل شده است، تفریحی که در آن خودستایی و افاده فروشی موج می‌زند.

در تحلیل رسوایی کمبریج (رسوایی که در طی آن اطلاعات شخصی بیش از ۸۷ میلیون حساب کاربری فیس‌بوک به بیرون درز کرده و افشاء شد)، سوالی که مرتبا آن را از جانب رسانه و اطرافیان خواهیم شنید چنین چیزی‌هایی خواهند بود: “خوب چرا از همون اول دهنت رو نبستی؟” یا “خودت مقصری چرا اطلاعاتت رو دو دستی به شرکت‌های اطلاعات محور دادی؟”

ولی واقعیت به این سادگی‌ها هم که فکر می کنید نیست، اگر فرض را بر این بگیریم که فیس‌بوک قصد مستقل شدن را داشته باشد (که در حال حاضر هم تا مقدار قابل توجهی شده) حتی اگر شما قادر به زندگی کردن بدون داشتن حساب فیس‌بوک هم باشید، فیس‌بوک باز هم یک حساب کاربری سایه مانند از شما بر اساس اطلاعات افرادی که در لیست تلفنتان، که دارای حساب فیس‌بوک هستند، ساخته است.

اما فیس‌بوک فقط به خاطر اینکه بی‌خود یا وقت پرکن و یا سهل‌الحصول است، همه گیر نشده است، در سالی که من از فیس‌بوک فاصله گرفته بودم، شدیدا به این موضوع فکر کردم که چه چیزی را ممکن است از دست بدهم ؟!

فیس‌بوک بسیاری از برده داری‌های احساسی که در نسل‌های مختلف شبکه‌های اجتماعی قبل از آن وجود داشت را تغییر داده است. ما فراموش کرده‌ایم (یا هیچگاه به این موضوع دقت نداشتیم که) که والدین ما چه مدت زیادی را صرف به روز نگه داشتن دفترچه‌ی تلفنشان می‌کردند، یا از مطلع کردن تمامی همسایه‌ها برای دعوت به مهمانی که در شب تدارک دیده اند مطمئن شوند، قطعه‌های جالب و خواندنی روزنامه‌ها ببرند و برای دوستانشان بفرستند، کارت‌های روز ولنتاین،کریسمس و شکرگزاری را طراحی و سفارش سازی کنند، ما هیچوقت به این نکته که چینش کارت‌های تجاری بر اساس حروف الفبا چقدر مهم بود فکر نکرده‌ایم. مردم آن زمان‌ها ، وقت زیادی را صرف چنین کارهایی می‌کردند فقط به این خاطر که شبکه‌های اجتماعی آنچنان در کانون توجهات نبودند.

فیس‌بوک این اجازه را می‌دهد تا بتوانم همانند یک مرد عامی دهه پنجاهی کارمند، تنبل باشم. فیس‌بوک مشابه یک منشی دیجیتالی یا یک همسر که بر سر من به خاطر اینکه به کسی تولدش را تبریک نگفته ام داد می زند و یا به من اطلاع می دهد که در آخر هفته میزبان یک دورهمی عمومی خواهیم بود. اگر کسی عضو فیس‌بوک باشد، من قابلیت برقرار ارتباط مستقیم با اون را در هر زمان از شبانه روز خواهم داشت، همانند اینکه یک اوپراتور تلفن همراه همیشه برای من اولویت اول را در نظر گرفته باشد. فیس‌بوک قابلیت تبدیل کردن یک برده داری عشقی را به یک تجارت سودزا را دارد.

شاید چیزی که باعث ایجاد نگرانی شدیدی میشود، وقوع فاجعه‌ای مثل رسوایی کمبریج و باقی تبلیغات نظارت گونه‌ای که بر روی پلتفرم وجود دارند، باشد. فیس‌بوک می تواند همانند ماری که در آستین پرورش داده اید باعث آسیب رساندن به شما شود. حتی پس از سال های متمادی هشدارهایی که از جانب مدافعان حقوق حریم خصوصی صادر شده است، فیس‌بوک با استقامت بالایی توانسته است به نماد برده داری احساسی در زندگی ما شده و مصرانه به بقای خود ادامه دهد، در حالی که ما از واقعیت واقعه مطلع هستیم، همچنان در قبول این حقیقت محض که فیس‌بوک از ما جاسوسی می کند تا بتواند در آمد داشته باشد مقاومت می کنیم. وقتی که این واقعیت به ما قبولانده شود، نهایتا ما حس خیانت شدید و خود اتهامی که در حق ما شده است را خواهیم داشت. و این نوع عذاب عذابی است که معمولا در داستان های پلیسی آگاتا کریستی بعد از حل معمای قتل پیدا خواهیم کرد. شاید اگر ما خواهان محافظت از اطلاعات و دیتا های شخصی خود باشیم به این نیاز خواهیم داشت که نوشیدنی ها و درهای خودمان را همانند دهه‌های پیشین با دستان خود باز کنیم نه به لطف ماشین‌هایی که زندگی ما را احاطه کرده اند.

البته که تعویض ابزار مورد استفاده ممکن است در حل مسئله تاثیر گزار باشند اما هیچکس خواهان تغییر خود یا عادات قدیمیش نیست، زیرا که حتی اگه تمام کارهایی را هم که فیس‌بوک برایمان انجام میدهد برگردن یک شبکه‌ی مجازی دیگر بیاندازیم به معنی اعتماد کردن تمام و کمال به آن شبکه است که کاری به شدت خطرناک تلقی میشود. به همین دلیل است که در پهنه ی دنیای مجازی شاهد هستیم هشتگ هایی مانند #deletFacebook به شدت رشد داشته اند چونکه علنا هیچ رغیب شانه به شانه ای برای فیس بوک نمیتوان مثال زد و در صورت وجود هم تعداد بسیار کمی از افراد خواهان کوچ کردن به یک شبکه‌ی دیگر و ترک عادات قدیمیشان می شوند.

لیندزی گراهام (Sen. Lindsey Graham) در یکی از کنفرانس هایی که حول محوریت اصلی “رسوایی کمبریج” برگزار شده بود، از مارک زاکربرگ (Mark Zuckerberg) در همین باره پرسید: “بزرگترین رغیب خود را چه کسی می دانید؟” و حتی بعد از اینکه گراهام فیس‌بوک را با یک کمپانی ماشین سازی مقایسه کرد زاکربرگ همچنان برای پاسخ دادن بسیار کنکاش کرد. “اگر شما نخواهید که سوار یک «فورد» شوید شاید یک مدل از شرکت «شروولت» را انتخاب کنید اما به راستی چه چیزی جایگزین فیس‌بوک می تواند باشد؟” اما در واقع سوال سخت تر این است که اصلا فیس بوک چیست و چرا ترک کردن آن بسیار سخت و ملال آور است؟

در نظرسنجی کشوری اخیر که حول محور فیس‌بوک برگزار شد، آشکار شد که در واقع تشخیص اینکه فیس‌بوک دقیقا در چه دسته بندی قرار می گیرد و چه چیزی است بسیار سخت می‌باشد.

در ابتدا وقتی اختراعات، تکنولوژی محور ظهور یافتند، در وهله‌ی اول ما آنها را به وسیله‌ی چیز هایی قدیمی که در آنها جایگزین شده بود تشخیص می‌دادیم. مثلا سرویس ای-میل جایگزین خدمات پستی قدیمی شد، سرویس های پخش ویدئوها به صورت آنلاین (استریم) جایگزین CD پلیر‌ها شدند، کتاب های الکترونیکی جایگزین ورق های کاغذی شدند، نرم افزار‌های راننده یاب جایگزین تاکسی‌ها شدند. اما فیس‌بوک جایگزین برده داری نوینی شد که تا پیش از آن نامحسوس و نامرئی بود.

فیس‌بوک ،همانطور که از نامش بر میآید، جایگزینی برای برد فارق تحصیلان مدرسه (که در انگلیسی همان Facebook گفته میشود) می باشد. این چیزی نیست که برای همه ی ما وجود داشته باشد، اما تضمین می کنم که افرادی وجود خواهند داشت که شاهد چنین کتاب هایی در ابتدای سال های تحصیلشان بودند کتاب هایی که اسم و تصاویرشان را نشان می دهد. اما فیس‌بوک دقیقا همان «فیس‌بوک»ـی نیست که در باره‌ی آن صحبت کردیم. این فیس‌بوک وبسایتی است که بر اساس لیست مخاطبینتان ساخته شده، اما همزمان یک دفترچه‌ی تلفن هم نیست. شما می توانید در آن وضعیت های روحیتان را پست کنید، اما همچنین یک بلاگ هم نیست، شما می توانید به دوستانتان پیغام بدهید و پیغام دریافت کنید ولی یک نرم‌افزار مکالمه‌ای یا یک پیام رسان نیز نیست، فقط به خاطر اینکه کمپانی‌های ناشر اخبار با آن شریک هستند، فیس بوک به یک منبع موثق اخبار و اطلاعات تبدیل نمی شود و تنها به خاطر اینکه فیلم سازان در آن ویدئو بارگزاری می کنند، فیس‌بوک به یک کانال تلویزیونی تبدیل نمی شود.

فهمیدن ماهیت واقعی فیس‌بوک واقعا کار سختی است به این دلیل ساده که جایگزین برده داری شد که تا قبل از این به طور نامحسوسی در زندگی ما وجود داشت، ما زمان طولانی را صرف پیدا کردن ماهیت واقعی فیس‌بوک گذراندیم به دلیل اینکه ما زمان زیادی را صرف قبول این حقیقت کردیم که بخشی از آن حداقل جایگزین برداری داری احساسی ما شده است (بخش بسیار سختی از فیس‌بوک که هیچ کس علاقه ای به قبول آن ندارد.)

در های فیس‌بوک به رو تمام افراد (و نه فقط دانشجویان) در سال ۲۰۰۶ میلادی باز شد. همزمان با اینکه افراد بیشتر (مخصوصا والدین و اعضای فامیل مسن‌تر) عضو فیس‌بوک شدند این شبکه باعث عزیت و آزار بیشتر من شد. من هنوز هم که هنوز است با جزییات بالا، مکالمات طولانی و خسته کننده‌ی خودم با ناپدری ام ،کسی که به تازگی عضو فیس بوک شده بود را، به خاطر دارم. مکالماتی که در آن از به روز رسانی های مو به موی اطلاعاتی که مادرم بارگزاری می کرد و یا هر لایک و کامنتی که مادرم به جا می گذاشت به ترتیب زمان ارسالشان بحث راه می‌انداخت.

هرچه افراد بیشتری سعی به دنبال کردن (فالو کردن) من می‌کردند، من بیشتر در مورد پست هایی که قصد بارگزاریشان را داشتم احساس ترس می‌کردم، در حالی که این شبکه قرار بود برای من تنها یک شبکه از دوستان دانشگاهیم باشد. من به طور شدیدی تنظیمات امنیتی خود را کنترل می‌کردم و بارها و بارها اطلاعاتی که در دسترس دیگران قرار داده بودم را چک می کردم. همزمان با اینکه خودم را برای ترک کردن این شبکه‌ی اجتماعی آماده می‌کردم، تصمیم به رفتن به دانشگاه حقوق کردم و همانطور که معلوم شد فیس‌بوک یک چیز ضروری در آن دانشگاه بود.

همه چیز (از وقایع در حال وقوع گرفته تا به اشتراک گزاشتن جزوات و مهمانی ها و حتی بازی های روزانه ای که بین همکلاسی‌ها باب شده بود که در آن به سوالات یکدیگر جواب می‌دادند) بر اساس گروه هایی که در فیس بوک ساخته بودیم، شکل گرفته بود. همه‌ی ما عضو فیس‌بوک بودیم. همه‌ی ما حتی کسی که امنیت برایش مهم بود و حساب فیس‌بوک نداشت به وسیله‌ی حساب کاربری نامزدش عضو گروه ما شده بود. ما در ساختمان های مسکونیمان و کتابخانه‌ها آن را بررسی می‌کردیم، دانشجویان حقوق عاشق فیس‌بوک بودند، آنها با نظم فریبنده‌ای پست‌های خودشان را بارگزاری می کردند در حالی که بعد از فارق التحصیل شدنمان از دانشگاه این نظم و ترتیب از بین رفت، چونکه وقتی در کاری استخدام شده باشی توانایی صرف کردن زمان و توجه به چنین چیز‌هایی از بین می رود. فیس بوک در دوران امتحانات به قدری آزار دهنده شده بود که هر دانشجویی به هنگام گذراندن امتحانات نهایی حساب کاربری خود را حذف می کرد. اما عده ای دیگر راه دیگری را پیدا کرده بودند، آنها در اوقات امتحانی رمز ورود خود را به یک دوست مطمئن می‌دادند تا از آن در این دوره از حسابشان مراقبت کند و بعد از گذشتن دوره ی امتحانات نهایی، حساب خود را فعال می کردند.

همچنان که فیس‌بوک نقش بزرگ و بزرگتری در زندگی اجتماعی من ایفا می کرد. من شروع به فعالیت در حوزه ی حقوق حریم خصوصی و خط مشی های مربوط به آن کردم. و به عنوان شروع عضو گروه مطالعاتی شدم که در آن پروفسور فیل مالون (Phil Malone) دروازه های ترسناکی را از دنیای شکنندگان اطلاعات، کوکی های ردیابی کننده، هدف گزاری‌هایی که در تبلیغات‌ها انجام می‌شود و پیشبینی هایی که بر اساس اطلاعات گسترده‌ی انباشته شده صورت می گیرد باز کرد. در حالی که تمام این دروازه ها توسط دو بازو قدرتمند یعنی حکومت ها و شرکت ها مراقبت می‌شد. استاد مالون ،دادستان سابق، قصد ارائه‌ی یک چشم انداز جامع و همزمان متعادل را داشت. چکیده‌ی اطلاعات این بحث که درباره‌ی اینکه اطلاعات ما به کجا منتقل خواهد شد و چگونه به مصرف رسیدن آن، دانشجویان گروه مطالعاتی را تنها می توانست به یک نتیجه گیری متفق‌القول برساند: فیس‌بوک بدترین اتفاق ممکن است.

بعد از مطلعاتی که در مورد چگونگی پیشبینی رمز های امنیتی اجتماعی با استفاده از تاریخ و مکان تولد (که هر دو ی این اطلاعات از طریق فیس‌بوک به صورت عمومی در دسترس همگان قرار داشت.) صورت گرفت، من تاریخ تولد خودم را با یک حس پارانویا گونه ای عوض کردم. در حالی که یادم رفته بود تنظیمات امنیتی خود را تغییر دهم، به همین دلیل در سال بعد در تاریخ اشتباهی پیام های تبریک تولد برایم سرازیر شدند.

هنگامی که چندین سال بعد عضو شبکه ی اجتماعی تیندر (Tinder) -شبکه ی اجتماعی که حول محوریت دوستیابی به وجود آمده است- شدم، به منظور استفاده‌ی بهتر از محتوی آن، مجبور به تغییر دوباره ی تاریخ تولدم بودم، در واقع من به تمام افرادی که قصد ملاقات با من را داشتند میگفتم که پنج سال بزرگتر از سن واقعی خودم هستم، و این هزینه بالایی برای حریم خصوصی من بود.

فیل مالون ،مردی که باعث القاء بی اعتمادی من نسب به فیس بوک و تمام اطلاعات درز شده از آن شده بود، به طرز فاجعه باری در کار کردن با ایمیل ناشی بود. این بسیار متداول شده بود که اگر نتوانستی جوب سوالت را در طی یک روز بعد از ارسال سوال دریافت کنی باید شخصا به محل کارش رجوع کرده تا پاسخ را حضوری دریافت کنید. و زمانی که او برای تدریس در دانشگاه دیگری نقل مکان کرد ارتباط ما نیز با هم کاملا قطع شد، تا اینکه روزی مشاهده کردم من را در فیس‌بوک دنبال کرده است. هم اکنون من می توانم مقاله‌هایی را که او مطالعه کرده است، بخوانم، به تصاوییر فرزندانش نگاه کنم  و در مورد اوقات فراقتی که با خانواده اش می گذراند اطلاعات به دست بیاورم، حالا دسترسی به فیل تنها با یک کلیک میسر است.

من هیچگاه نتوانستم فیس‌بوک را با خواست خودم ترک کنم. و تنها سالی که به انتخاب خودم از فیس‌بوک دور بودم فقط به این خاطر بود که فیس‌بوک موقتا دسترسی من را به خاطر جعل هویت یکی از پوکمان ها قطع کرده بود که بعد از تعهد دادنم، دسترسی به حسابم را به من بازگرداندند.

در سال ۲۰۱۵ میلادی، در بهبوهه‌ی جنجالی که بر سر نام‌های واقعی در فیس‌بوک به وجود آمده بود، روزی وارد حساب کاربری فیس‌بوک خود شدم و با یک چک مارک آبی بزرگ و درخشان مواجه شدم. این اتفاق ساعاتی قبل از اینکه نماینده‌ی فیس‌بوک برایم ایمیل بفرست افتاده بود. “سورپرایز! به شما تبریک می گوییم! شما یک کاربر تایید شده در فیس‌بوک هستید!” ایمیل مذکور همین بود!

این عمل از سمت فیس‌بوک، گیج کننده می‌نمود. به چه دلیلی آنها به خود این جرئت را داده اند تا من را بدون هیچ بررسی به عنوان کاربر تایید شده در نظر بگیرنده؟ آنها چه مدرکی داشتند تا دریابند که من واقعا چه کسی هستم؟ من حتی ایمیل کاری خود را هم در حساب فیس‌بوکم قرار نداده بودم.

وقتی که من در جواب این ایمیلشان پرسیدم که چرا من به عنوان کاربر تایید شده در نظر گرفته شده ام، با چنین پاسخی از جانب آنها مواجه شدم: “به همان مقدار که ارتباطات مطبوعاتی از سمت شرکت های تکنولوژی محور نشان می‌دهد، کاملا ماندگار و مشخص است که روابط رو به رشد شما با شخصیت های عمومی و مشهور، نشان از واقعی بودن شما دارد” به همان اندازه که این موضوع باعث غرور و افتخار من شد به همان اندازه هم اغرار بود که من را یک شخصیت مشهور اجتماعی خطاب کنند.

بعد از چندین روز، من تصمیم به انجام یک تفریح کوچک در فیس‌بوک گرفتم، به همین منظور تصویر پروفایلم را به یک پوکمان تغییر و اسم کوچک خود را «A literal» و اسم فامیل خود را «Psyduck» گذاشتم.

و درنتیجه من می توانستم با وجود چک مارک آبی رنگی که نماد تایید این شخصیت است در کنار نام جعلی خودم به جواب همه ی دوستانم از طرف این پوکمان حرف بزنم.

این تفریحم تنها زمانی خاتمه یافت که یک اسکرین شات از حساب جعلی فیس‌بوک خود را در حساب توییترم پست کردم. الکس استاموس (Alex Stamos) ،رئیس امنیت فیس‌بوک، من را در فیس‌بوک فالو کرده و در یک پیام خصوصی از من برای پیدا کردن این باگ در سیستم جدید تشکر کرد. در روز بعد حساب فیس بوک من تا زمانی که مدارک شخصیتی داشته باشم که بتواند تایید کند که من «A literal Psyduck» هستم قفل شد. استاموس با من به آرامی برخورد کرد ولی این بیشتر سماجت من را تحریک کرد. من علاقه‌ای به تسلیم کردن خودم به پلیس هویت نبودم، من می خواستم که یک پوکمان در فیس‌بوک باشم حتی اگر به قیمت جانم تمام میشد. یک ویرایشگر توافق کرد تا نامه‌ای که تایید بکند نام واقعی من A leteral Psyduck است را فراهم کند و همچنین یکی از سرپرستان دانشگاه Yale نیز که تحت تاثیر قرار گرفته بود یک تقدیر‌نامه برایم فرستاد:

سارا جیونگ (Sarah Jeong)(نویسنده‌ی این مقاله):

الکس استاموس نمی دانم آنها می خواهد چه کاری بکنند وقتی من A leteral psyduck هستم. تو هیچ وقت من را به صورت حضوری ملاقات نکرده‌ای، تو نمی توانی ثابت کنی که من، a literal psyduck نیستم.

بر اساس خط مشی فیس‌بوک، حداقل یکی از اسناد باید شامل آیدی تصویری و یک تاریخ تولد می‌شد، تا بتوانم حقه‌ی ابلهانه‌ی خودم را به نتیجه برسانم. اما در این قسمت یک دروغ نهفته شده است: هیچ راهی برای تشخیص فیس‌بوک وجود نداشت تا بتواند آیدی تصویری من را با حساب کاربری فیس‌بوکم مطابقت دهد. عکس حساب کاربری من، عکس یک پوکمان بود، تاریخ تولدم که به سالها قبل باز می گردد، که به دنبال ترس من از اینکه فیس‌بوک چقدر از اطلاعات شخصی ما بهره برداری می کند، اشتباه وارد شده بود. حتی اگر من می خواستم نام حقوقی و شناخته شده ی خودم را هم ب حساب کاربری ام برگردانم هیچ راه برایم وجود نداشت.

من چه از فراهم کردن اسناد و یا تغییر نامم به نام سابق سر باز زدم و به سادگی فیس‌بوک را ترک کردم.

اولین هفته‌ی جدایی از فیس‌بوک برایم بسیار هیجان انگیز بود، یک وظیفه‌ی آزار دهنده از صفحه‌ی زندگ من به طور کامل حذف شد. دیگر هیچ استاتوس ناراحت کننده ای از جانب کسانی که به سختی میشناختم یا حتی دوست داشتم، دریافت نمی کردم. دیگر هیچ خبر نامربوط و حوصله سربری را نگاه نمی کردم. دیگر مجبور نبودم و جوک‌های بی‌مزه‌ی مخاطبینم را دوره کنم.

آنگاه بعد از دوره‌ی کوتاهی هیجان جای خود را به نارحتی داد، من از دسترس خدمات سردپارتی مانند Scribd (که من از آن برای بارگزاری اسنادم استفاده می کردم) و MindBody (که در آن مدل موهای مورد علاقه ی خودم را پیدا می کردم) دور بودم. در بیشتر موارد من می توانستم با داشتن تنها یک حساب ایمیل از خدمات مورد نیازم بهره ببرم، اما در موارد حیاتی و حساس هیچ جایگزینی برای فیس‌بوک وجود نداشت.

بعضی موقع ها دلم برای اینکه با یک فرد به همان سرعتی که می توان از طریق فیس بوک ارتباط برقرار کرد تنگ می شود. اما به طور کلی اگر واقعا می خواستم به کسی دسترسی داشته باشم می توانستم یک راه ساده پیدا کنم.

مشکل واقعی خودش را در دوران پیش رو نشان داد. من دلتنگ اخبار شخصی که از جانب اطرافیانم برایم ارسال میشد، شدم. من دلتنگ دورهمی‌ها، مهمانی‌ها و شب‌نشینی‌ها شده بودم. من آخرین نفری بودم که از تولدی کسی مطلع میشدم و یا آخرین نفری بودم که عکس نوزادان تازه به دنیا آمده ی دوستانم را دیده است. همکلاسی‌هایم عقد و ازدواج می‌کردند و من تا پایان تعطیلاتم از آن اطلاع پیدا نمی‌کردم.

تمام این وقایع را می توان در اتفاقی که چندی بعد برایم افتاد خلاصه کرد. زمانیکه در حال مصاحبه با دوستم دیا کیالی (Dia Kayyali)، یک فعال مخالف سیاست «نام واقعی» فیس‌بوک، بودم، او بعد از پایان مصاحبه خطاب به من گفت: “به مهمانی تولدم خواهی آمد؟ اینطور نیست؟!” و من در جواب متحیرانه پاسخ دادم: “کدام مهمانی؟!” ، و او جواب داد: “اوه یادم رفته بود که تو، عضو فیس‌بوک نیستی و خبر جشن تولد من را ندیده‌ای”

من در سالی که از فیس‌بوک فاصله داشتم در حال مبارزه با یک افسردگی هاد بودم. این خیلی سخت است که تمام علل افسردگی ام را برگردن دور بودن از فیس‌بوک بگذارم، اما آن سال به من این فرصت را داد که در مورد سست بودن پشتوانه‌ی شبکه‌ای ام فکر کنم.

مطمئنا تمام این اتفاقات تقصیر من بود، من به طرز وحشتناکی از پیام های صوتی می‌ترسیدم. من دوست نداشتم تا از طریق تلفن با دوستانم ارتباط داشته باشم. من در پاسخ به ایمیل‌ها ضعیف عمل می کنم و در شروع کردن یک مکالمه از طریق ایمیل افتضاحم. دوستانم به طور طبیعی برای یک بازه‌ی طولانی از دسترسم خارج می‌شوند. من یکی از بدترین برده‌های احساسی هستم که می‌شناسم.

من این کارها را انجام نمی‌دم تا حدودی به این خاطر که در عصر اینترنت، من نیاز جدی به انجام چنین کارهایی ندارم، چون که هیچ کسی به معنای واقعی خارج دسترس نخواهد بود، و از لحاظ تئوری اکثر افراد تنها چند کلیلک با تو فاصله دارند. اما بخشی دیگر از دلایلم مربوط به این حقیقت می‌شود که تا حدودی نمی‌دانم این کارها چطور به طور کامل انجام می‌شوند.

هر سال به این فکر می‌کنم که آیا امسال همان سال موعودی است که بلاخره آغاز به طراحی و فرستادن کارت کریسمس به دوستانم خواهم کرد. اصلا به عنوان گام اول چه کاری باید انجام بدهم؟ احتمالا به اینگون خواهد بود که از مردم درخواست می کنم یک فرم اسنادی از گوگل را که لینکش را در فیس‌بوک گذاشته ام پر کنند.

در هر صورت، این تنهایی نبود که باعث شد عهدم را بشکنم و اسمم را به نام واقعیم یعنی ،سارا جونز، تغییر دهم و حساب کاربریم را بازفعال کنم. (فیس‌بوک ،به هر دلیلی که است، درخواست دریافت سندی برای تایید نام جدیدم نکرد.) آنگاه بود که ناگهان به تعدادی از عکس‌های فرزندم نیاز پیدا کردم و هیچ نسخه دیجیتالی از آن‌ها به جز در فضای فیس‌بوک نداشتم.

در طول این ۱۲ سالی که در فیس‌بوک فعالیت داشتم، من تقریبا یک رابطه‌ی دشمنانه و با جبهه‌ی منفی با پلتفرم داشتم. من در دوران دانشجویی یک کاربر مشتاق فیس‌بوک بودم. من عکس پست می‌کردم، من دوستانم را در تصاویر تگ می‌کردم، من به موارد مورد علاقه‌ام در پست‌هایم اشاره می‌کردم. و اطلاعات شخصی‌ام و عکس‌هایم را به خورد این غول اطلاعاتی می کردم، عکس‌های از دوران نوجوانی که دهه‌های بعد باعث سرخوردگی‌ام در Tinder می‌شدند.

بعد از اینکه خبر رسوایی‌های پی در پی حریم شخصی در پهنه‌ی این پلتفرم در رسانه‌ها پیچید. من سعی به فاصله گرفتن از این پلتفرم کردم. من سعی به کاهش اطلاعات شخصی، گذاشتن کامنت کمتر در پست‌ها و پست کردن عکس‌های کمتری از دوستانم کردم.

مانند همه‌ی گزارشگر‌های کشور، من هم بعد از «رسوایی کمبریج» اطلاعاتی از خود را که در فیس‌بوک بارگزاری کرده بودم را دانلود کردم. اطلاعاتی که آن‌ها از من داشتند اکثر عتیقه‌جاتی بود که مربوط به سال‌ها پیش می‌شد، موسیقی‌هایی که دیگر به آن‌ها گوش نمی‌دادم و فیلم‌هایی که امروز شرمم می‌شود که ذکر کنم روزی آن‌ها را دوست می‌داشتم.

مارک زاکربرگ(Mark Zuckerberg) می‌خواست تا فیس‌بوک یک بازتاب واقعی از زندگی من باشد. وقتی که من به تاریخچه‌ی آنچه که بر من در فیس‌بوک گذشت نگاه می‌کنم این، حرکتی انقلابی بود. او می خواست تا فیس‌بوک نتها جایگزین دفترچه‌ی تلفن یا آلبوم عکس‌های خانوادگی بلکه جایگزین تمام کارهای شلخته‌وار، نامناسب و زمان‌بر شود که ما را به همدیگر مرتبط می‌کرد. البته که فیس‌بوک فاصله زیادی تا شامل شدن همه‌ی این موارد را دارد، اما راه خود را به شیوه‌ای موذیانه برای رسیدن به این اهداف حفر کرده است.

واقایع فیس‌بوک، صفحات فیس‌بوک، تصاویر فیس‌بوک و ویدئوهای آن برای بسیاری از افراد جزئی جدایی ناپذیر در مسافرت‌ها، جشن‌های کریسمس، دورهمی‌های کلاسی، تولد کودکان می‌باشد. (گویا در این گونه مراسم‌ها که شرایط و پوشش‌های مخصوص به خود را می‌‌طلبند، ساخته شده‌اند برای تبلیغ در فضای مجازی.) فیس‌بوک تکامل یافته این جازه را به کاربرانش می‌دهد تا جایگزین مناسب برای «حمایت‌های گروهی به شیوه‌های قدیم» پیدا کنند، حمایت گروهی مردم از چیزهای پیش و پا افتاده ای مانند دستورالعمل تهیه غذای کره‌ای گرفته تا حمایت مردم در شرایطی که جان عده‌ای مورد تحدید قرار گرفته است مانند گونه‌های کمیاب از سرطان‌ها، امکانی هست که امروزه در نسخه‌های تکامل یافته فیسبوک شاهدشان هستیم.

از میان تمام افرادی که می‌شناسم، چرا این تنها من باید باشم که به فیسبوک اعتماد ندارم؟ چرا حضور من در این پلتفرم به مشکلات روزافزون آن حول محور افزایش تسلط فیسبوک بر روی مردم کمک می‌کند؟! همه‌ی آدم‌ها یک حساب کاربری فیسبوک دارند چون که همه اطرافیانشان نیز کاربر فیسبوک هستند و به خاطر اینکه همه در فیسبوک هستند، حتی افرادی که نیستند نیز اطلاعات شخصیشان در «حساب‌های سایه مانندی» ذخیره شده‌ است. منفعل بودن من حتی به روی کسانی که تلاش کرده‌اند از این پلتفرم دور باشند نیز تاثیر می‌گذارد. من به این حقیقت پی برده‌ام که به ندرت از فیسبوک استفاده می‌کنم و حتی دیگر این پلتفرم را دوست ندارم و همچنان هیچ راهی برای جدا شدن قطعی از آن ندارم.

شاید اینطور آسان ‌تر بود اگر می توانستم تمام ارتباطاتم را به یک فورمت استاندارد شده منتقل کنم تا کنترل و تسلط فیس‌بوک را بر گستره‌ی فعالیت‌هایم در سطح شبک‌های اجتماعی محدود کنم. اما در آن صورت هم هدف از این کارم را درک نمی کنم اگر قرار باشد خواهان انجام دادن بخش سخت «اجتماعی» بودن، نباشم.

البته هنوز کور سوی امیدی باقیست. حداقل من به این موضوع پی بردم که بیشتر و بیشتر خود را با تکنولوژی شبکه‌های اجتماعی وفق می‌دهم. این‌ها تعدادی از اپ‌ها هستند که به شماره تلفن نیاز دارند: iMessage, Signal, Whatsapp, Telegram و تمامی آن‌ها تنها نسخه‌های خوش رنگ و لعاب‌تر پیامک‌ها هستند. بر اساس سلیقه‌ی دوستانم که کدام را ترجیح می‌دهند، من به سرعت از یک پیام‌ رسان به پیام رسان دیگر نقل مکان می‌کنم. این مهم نیست، همه‌ی این اپ‌ها بر اساس یک نوع سیستم هویت یابی ساخته شده و کار می‌کنند. همه‌ی آن‌ها به واسطه‌ی شماره‌ی تلفنی کار می‌کنند که یک فورمت استاندارد سازی شده که خارج از حوزه‌ی دسترسی سیلیکون ولی(Silicon Valley)، تنظیم و اداره می‌شود. (البته اگر شما هم شماره‌ی تلفن خودتان را تعویض کنید، جزوه آن دسته از افراد خواهید شد که به فیسبوک اجازه داده‌اند تا شماره‌ی جدیدتان را برای همه مخاطبین بفرستد.)

همچنین نرم‌افزار WhatsApp (که حق مالکیت آن توسط فیسبوک خریداری شده است.) در این مورد مشکوک به نظر می‌رسد، باقی پلتفرم ها در صنعت تبلیغات کار به جایی نمی برند، و به عنوان نتیجه، در مسیری که آن‌ها در جلوی پایتان قرار داده‌اند گام برندارید تا اطلاعات شخصیتان را به دست نیاورند. در حالیکه تمامی این پلتفرم ها پیروزی و غلبه بر رقیبان خود را بر هرچیزی ترجیح می‌دهند، هیچ کدام از آن‌ها علاقه ای به کشیدن شیره‌ی زندگیتان و قرار دادن آن بر روی تایم لاین خودشان را ندارند. اگر آن‌ها حامل خطری برای ما باشند، خطری متفاوت نسبت به فیسبوک برای ما در نظر گرفته‌اند.

من نیاز به انجام پژوهش‌های بیشتری برای درک بهتر این مفاهیم دارم. من باید مقداری آگاهانه‌تر در انتشار و به اشتراک گزاری اخبار بزرگ عمل کنم. و این سخت‌تر می‌شود وقتی می‌فهمید که توانایی سوا کردن آشانایان نزدیک با افراد دیگری که تمایلی به اشتراک گزاشتن شماره‌ی تلفن خود را با آن‌ها ندارید. اما در این راه شاید باید چیز‌هایی را قربانی کرد. همه‌ی ما در عمیلیات باز‌سازی و تغییر ساختار اجتماعی خود در عصر تکنولوژی نقش داریم. این یک عملیات غیر قابل پیشگیری است که نیازمند کارهای نادیدنی و بعضی اوقات ناخودآگاه می‌باشد و به نظر من اگر قرار باشد تا آن را به درستی انجام دهیم، بهتر است که آن را بین‌المللی و با اندیشه و تحقیق انام دهیم.

1+

1 نظر

  1. واقعا همینطوره
    به سختی میشه ترکش کرد

    2+

ارسال یک دیدگاه